درباره ما


خدایا توفیق ده تا هنوز دستهایمان از آسمان پایین نیامده حاجاتمان برآورده شود.
پروفایل مدیر وبلاگ
 
آخرین مطالب
نوشته شده در  


جنگجویی از استادش پرسید : بهترین شمشیر زن کیست ؟
استادش پاسخ داد : به دشت کنار صومعه برو. سنگی آنجاست. به آن سنگ توهین کن.
شاگرد گفت : اما چرا باید این کار را بکنم ؟ سنگ پاسخ نمی دهد !!!
استاد گفت خوب با شمشیرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد : این کار را هم نمی کنم. شمشیرم می شکند و اگر با دست هایم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمی می شوند و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارند. من این را نپرسیدم. پرسیدم بهترین شمشیرزن کیست ؟
استاد پاسخ داد : بهترین شمشیرزن به آن سنگ می ماند ، بی آن که شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد نشان می دهد که هیچکس نمی تواند بر او غلبه کند.




چهارشنبه 1393/03/21
نوشته شده در  


یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.

کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»




چهارشنبه 1393/03/21
نوشته شده در  عمومی


کی بیشتر می فهمه!
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه  تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟


برچسب‌ها: حضرت عیسی, مادر, جالب, داستان, خواندنی


شنبه 1393/02/20
نوشته شده در  مذهبی


نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی پای برشرافت خود گذارد.

حضرت علی (ع)


برچسب‌ها: حضرت علی, ع, زندگی, شیرین, مرگ


یکشنبه 1393/02/07
نوشته شده در  عمومی


دختری به کورش کبیر گفت:

عاشقت هستم.

کورش کفت:

لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاده.

دخترک برگشت و دید که کسی نیست.

کورش گفت:"اگر عاشق بودی پشت سر را نگاه نمیکردی"!!


برچسب‌ها: عشق, عشق دروغ, کوروش, ابرازعشق


پنجشنبه 1393/01/28
نوشته شده در  عمومی


 1.آیا می دانید که خنده باعث کاهش وزن می شود.

2.آیا می دانید که خنده سبب افزایش هورمون کورتیزول می شود و ایمنی بدن را در برابر بیماریهازیاد میکند!

3.آیا می دانید که خنده، گرفتن حمام اکسیژن وبه قولی دویدن در جاست!

4.آیا می دانید که خنده تعادل ظریف هورمونی ایجاد می کند!

5.آیا می دانید که خنده با بازدم انجام می شود و این کار سبب می گردد{co2 }از خون خارج می شود!

6.آیا می دانید که خنده تعادل ضربان قلب{HR }را کاهش می دهد که این امر در سلامتی موثر است!

7.آیا می دانید که خنده به دلیل شستن co2از خون صورت را شفاف می کند!

8.آیا می دانید که خنده شادی می آورد همان طور که شادی خنده می آورد!

9.آیا می دانید که خنده قدرت یاد گیری را افزایش می دهد!

10.آیا می دانید که نقش خنده در کلاسهای درسی و آموزشی فوق العاده است!

11.  آیا می دانید که خنده نشانه رضایت از وضعیت موجود است!

12.آیا می دانید که خنده نوعی تخلیه روانی است که تنشها واحساسات سرکوب شده را رها میسازد!

 

منبع : www.Archive.khatekhalagh.com Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /**/

برچسب‌ها: خنده, آموزنده, جالب, کاهش وزن, اکسیژن


شنبه 1393/01/16
نوشته شده در  عمومی



سخنان تکان دهنده برای زاهد
زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که ...

افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
 گفت من که غرق خواهش دنیا هستم  چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


برچسب‌ها: داستان, زاهد, آموزنده, خواندنی, جالب


یکشنبه 1393/01/10
نوشته شده در  عمومی


چه بسیار اشک هایی ، که نوید شادی اند و چه فراوان خنده هایی ، که لبالب از غم و اندوه .

حکیم ارد بزرگ

برچسب‌ها: حکیم ارد بزرگ, غم, اشک, شادی


پنجشنبه 1393/01/07
نوشته شده در  گالری تصاویر



برچسب‌ها: نوروز, عید, تبریک, سال نو


پنجشنبه 1392/12/29
نوشته شده در  عمومی



بیماری یخچال گرایی


امروز اخبار عملی و فرهنگی خبر از کشف بیماری حاد و تازه ایی داد که توسط انسیتو پژوهشگران کشف شده این بیماری کشنده نیست اما سالانه موجب هدر رفتن میلیارها ساعت کار مفید می شود !

مجری می گفت :

بیماری یخچال گرایی

نوعی بیماری روانیست که فرد را تحریک به باز کردن درب یخچال می‌کند، در حالی‌ که نه تشنه است، نه گرسنه است و نه اصلا می داند که چه می‌خواهد .

از نشانه های این بیماری این است که فرد از اتاقش خارج می شود سرگردان راه آشپزخانه را در پیش می‌گیرد درب یخچال را باز می‌کند، چیزی بر نمی دارد درب را می‌بندد .
متاسفانه تا کنون درمانی برای این بیماری خطرناک پیدا نشده است.
برچسب‌ها: یخچال, آشپزخانه, بیماری, تشنه, علمی


چهارشنبه 1392/12/21
نوشته شده در  عمومی


 به حکیم ارد بزرگ گفتند : ایرانیان را چگونه دیدید ؟

فرمود : بزرگانی در درون چراغ جادو !

گفتند : چراغ جادو ؟!

فرمود : آری ... ایران سرزمین بزرگان است و هزار افسوس که بیشتر این بزرگان ، در درون چراغ جادو ، خویش را در بند کرده و دلخوش به زندگی در سختی و غم هستند 

گفتند : حکیم در این میانه ، کار شما چیست ؟

فرمود : به هزار گونه سخن ، دستان اندیشه ام را ، بر چراغ های آنان می کشم تا از آن برون آمده و خود را باز یابند و برای آبادی و شادی این سرزمین بکوشند ...


برچسب‌ها: حکیم ارد, ایران, اندیشه, بزرگان, چراغ جادو


سه شنبه 1392/12/13
نوشته شده در  عمومی


این رسمش نبود ...

گاهی صورت پدر و مادرت را تبدیل به دفتر نقاشی ات میکنی ...
با مداد چین و چروک ، صورتشان را خط می اندازی ...
چشم که باز میکنی ، میفهمی که هیچ پاک کنی نیست که آنها را پاک کند ...
این رسمش نبود که عشق بی حد آنها را اینگونه پاسخ دهی ...

حواست کجاست ؟؟؟
دستانشان را دیده ای ؟ همان دستانی که روزی تو را نوازش می کرد ،
حالا تبدیل به دفتر خط خطی های تو شده است ...
این رسمش نبود ...


برچسب‌ها: رسم, پدر, مادر, نقاشی


جمعه 1392/12/02
نوشته شده در  


صدا زد ای خدای جهانیان

 جواب شنبد:بله


 صدازد ای خدای نیکوکاران

 جواب شنید:بله


 صدازد ای خدای اطاعت کنندگان

 جواب شنید:بله


 این بار صدازد ای خدای گنهکاران

 جواب شنید:بله بله بله

 

 با تعجب گفت:خدایا تورا خدای جهانیان

 خدای نیکوکاران

 وخدای اطاعت کنندگان خواندم

 یکبار فرمودی بله

 ولی تورا خدای گنهکاران خواندم

 سه بار گفتی بله


 حکمتش چیست؟
 جواب آمد:

مطیعان به اطاعت خود
 نیکوکاران به نیکوکاری خود
 وعارفان به معرفت خود اعتماد دارند
 گنهکاران که جز به فضل من پناهی ندارند
 اگر از درگاه من نا امید گردند
 به درگاه چه کسی پناهنده شوند


برچسب‌ها: خدا, نیکوکار, گنهکار, حکمت, امید


شنبه 1392/11/26
نوشته شده در  مذهبی



در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شكايت كرد. و ناله سر مى داد كه : خدايا! بين من و مادرم حكم كن .


عمر از او پرسيد: مگر مادرت چه كرده است ؟ چرا درباره او شكايت مى كنى ؟
جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شكم خود پرورده و دو سال تمام نيز شير داده . اكنون كه بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخيص مى دهم ، مرا طرد كرده و مى گويد: تو فرزند من نيستى ! حال آنكه او مادر من و من فرزند او هستم .


عمر دستور داد زن را بياورند. زن كه فهميد علت اظهارش چيست ، به همراه چهار برادرش و نيز چهل شاهد در محكمه حاضر شد.
عمر از جوان خواست تا ادعايش را مطرح نمايد.


جوان گفته هاى خود را تكرار كرد و قسم ياد كرد كه اين زن مادر من است . عمر به زن گفت : شما در جواب چه مى گوييد؟
زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گيرم و به پيغمبر سوگند ياد مى كنم كه اين پسر را نمى شناسم . او با چنين ادعاى مى خواهد مرا در بين قبيله و خويشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قريشم و تا بحال شوهر نكرده ام و هنوز باكره ام .


در چنين حالتى چگونه ممكن است او فرزند من باشد؟
عمر پرسيد: آيا شاهد دارى ؟
زن پاسخ داد: اينها همه گواهان و شهود من هستند.


آن چهل نفر شهادت دادند كه پسر دروغ مى گويد و نيز گواهى دادند كه اين زن شوهر نكرده و هنوز هم باكره است .
عمر دستور داد كه پسر را زندانى كنند تا درباره شهود تحقيق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد.


ماءموران در حالى كه پسر را به سوى زندان مى بردند، با حضرت على عليه السلام برخورد نمودند، پسر فرياد زد: يا على ! به دادم برس . زيرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بيان كرد. حضرت فرمود: او را نزد عمر برگردانيد. چون بازگردانده شد، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براى چه او را آورديد؟
گفتند: على عليه السلام دستور داد برگردانيد و ما از شما مكرر شنيده ايم كه با دستور على بن ابى طالب عليه السلام مخالفت نكنيد.


در اين وقت حضرت على عليه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار كنند و او را آوردند. آن گاه حضرت به پسر فرمود: ادعاى خود را بيان كن .
جوان دوباره تمام شرح حالش را بيان نمود.


على عليه السلام رو به عمر كرد و گفت : آيا مايلى من درباره اين دو نفر قضاوت كنم ؟
عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مايل نباشم و حال آنكه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام كه فرمود: على بن ابى طالب عليه السلام از همه شما داناتر است .


حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟
گفت : بلى ! چهل شاهد دارم كه همگى حاضرند. در اين وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پيش گواهى دادند.


على عليه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حكم مى كنم . همان حكمى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است .
سپس به زن فرمود: آيا در كارهاى خود سرپرست و صاحب اختيار دارى ؟
زن پاسخ داد: بلى !
اين چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختيار دارند. آن گاه حضرت به برادران زن فرمود: آيا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختيار مى دهيد؟
گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختيار هستيد.


حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم كه در اين وقت در مجلس حاضرند. اين زن را به عقد ازدواج اين پسر درآوردم و به مهريه چهارصد درهم وجه نقد كه خود آن را مى پردازم . (البته عقد صورت ظاهرى داشت ).


سپس به قنبر فرمود: سريعا چهارصد درهم حاضر كن .
قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت تمام پولها را در دست جوان ريخت . فرمود: اين پولها را بگير و در دامن زنت بريز و دست او را بگير و ببر و ديگر نزد ما برنگرد مگر آنكه آثار عروسى در تو باشد، يعنى غسل كرده برگردى .


پسر از جاى خود حركت كرد و پولها را در دامن زن ريخت و گفت : برخيز! برويم .
در اين هنگام زن فرياد زد: ((النار! النار!)) (آتش ! آتش !)
اى پسر عموى پيغمبر آيا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟!
به خدا قسم ! اين جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند كه پدرش غلام آزاد شده اى بود اين پسر را من از او آورده ام .

وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند: فرزند بودن او را انكار كن و من هم طبق دستور برادرانم چنين عملى را انجام دادم ولى اكنون اعتراف مى كنم كه او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبريز است .

مادر دست پسر را گرفت و از محكمه بيرون رفتند.

برچسب‌ها: حضرت علی, عمر, قضاوت, پیغمبر


دوشنبه 1392/11/21
نوشته شده در  گالری تصاویر




برچسب‌ها: ائمه اطهار, امام زمان, حضرت حجت, تصویر, انتظار


جمعه 1392/11/11
نوشته شده در  عمومی





وقتی تقدیر به دستمان یک لیموترش می دهد از آن شربت شیرین درست کنیم.

مشکلات زندگی مثل یه لیمو ترشه که میشه به اون ترش نگاه کرد و هیچ تلاشی برای حل اون ها نکرد و بگذاریم زندگی ما رو ترش کنند........و از طرفی میشه با امید به خدا و تلاش بیشتر این لیموی ترش و مشکلات رو به شربت شیرینی تبدیل کرد که شیرینی آن مزه ترش اولیه و سختی های کوچک زندگی رو به طور کامل از یاد ما ببرند.....

"امیدواریم زندگی همیشه به کام شما شیرین باشه"


برچسب‌ها: جملات زیبا, زندگی, ترش, شیرین


پنجشنبه 1392/11/10
نوشته شده در  گالری تصاویر




برچسب‌ها: دلنوشته, تصویر, گام, خدا


دوشنبه 1392/11/07
نوشته شده در  





روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.

برچسب‌ها: داستان, کننده کار, توان


دوشنبه 1392/11/07
نوشته شده در  عمومی





زندگی این روزهای همه ما به گونه ای شده است که مدام در حال دویدن هستیم و می خواهیم از قافله زندگی عقب نمانیم. اینقدر فعالیت و مشغله داریم که از زندگی هیچ نمی فهمیم و کارمان شده انجام وظایفی که خود و حرفه‌مان برایمان تعیین کرده اند. اما خودمان هم بی تقصیر نیستیم. هیچ کاری را آن طور که باید انجام نمی دهیم و توجه لازم به مسایل مختلف را نداریم. باید «فکر کردن» را تمرین کرد. این تمرین در همه زمینه ها لازم و مفید است. شما باید حتی به خوردن خود هم فکر کنید تا با آرامش و سرعت کمتری غذا را بجوید و هضم کنید.

1. اندیشیدن را تمرین کنید
در کلان شهرها، ترافیک بسیار زیاد است و روزانه ساعت های زیادی از عمر خود را پشت چراغ قرمز های طولانی و اعصاب خوردکن سپری می کنیم و هیچ جز عصبانیت و کلافگی هم برای ما ندارد. اما این مشکل ناراحت کننده را می توان برطرف کرد. روی جعبه فرمان یک نوشته بنویسید «به رانندگی فکر کن». در طول مسیر، با موبایل خود صحبت نکنید و در طول رانندگی به مسایل جانبی هیچ توجهی نداشته باشید و به چیزهایی فکر کنید که در حالت عادی توجهی به آنها ندارید. به طور مثال، آیا بدن شما در این صندلی راحت است؟ آیا صندلی نرم یا سفت است؟ چطور دست خود را روی فرمان می گیرید؟ به صدای موتور ماشین توجه کنید. با این کارها در واقع ذهن خود را به مسایلی معطوف می کنید که می تواند اضطراب ترافیک را از بین ببرد.

2. با فکر غذا بخورید
به جای اینکه هنگام تماشای فیلم یا مطالعه کتاب یا مجله، یا پاسخ دادن به ایمیل یا ... غذا می خورید، سعی کنید فقط غذا بخورید. اگر همه حواس خود را به غذاخوردن بدهید، بسیار آهسته تر غذا می خورید.

برای تمرین این کار ذهنتان را فقط به غذایی که می خورید معطوف کنید، چه مزه ای دارد؟ آیا طعم قاشق اول غذا با بعدی فرق دارد؟ چقدر غذای خود را می جوید؟ چگونه غذا را قورت می دهید؟ یا شاید حتی بتوانید یک قدم جلوتر بروید، غذا از کجا آمده است. به طور مثال، اگر قهوه می نوشید، تصور کنید دانه های آن چگونه هستند و از کجا تهیه شده است و چطور برشته و آسیاب شده اند.

آزاد کردن فکر,فعالیت و مشغله,قافله زندگی

3. آثاری از خود بر جای نگذارید
انسان ها وقتی مشغله بسیاری دارند، فرصت کمی برای جمع‌وجور کردن خانه و زندگی خود دارند و شاید هر کجای خانه را ببینید آثار بسیاری از به‌هم ریختگی در آن به چشم بخورد. بنابراین، برای تمرین، از یک اتاق خانه شروع کنید. به طور مثال، آشپزخانه را انتخاب و تمرینات خود را آغاز کنید. هربار هر غذایی درست می کنید و می خورید، در همان لحظه همه ظرف ها را بشویید. میز و گاز را تمیز کنید. طوری رفتار کنید که اثری از حضور شما در آشپزخانه باقی نماند. یا مثلا، اگر چیزی از دستتان روی زمین ریخت، همان لحظه با دستمال تمیز کنید و نگذارید بماند و این کثیفی ها ادامه پیدا کند. با این تمرین، حواس خود را بیشتر به محیط اطرافتان جمع می کنید و احساس شادمانی بیشتری هم خواهید داشت.

4. با فکرگوش کردن را تمرین کنید
گاهی وقتی به حرف های طرف مقابل گوش می دهیم، فقط بخشی از آن را می شنویم. یعنی فقط بخشی از مغز ما گوش می کند و بخش دیگر مشغول فکر کردن در مورد پاسخ یا قضاوت کردن در مورد طرف مقابل است. به جای این کار، صددرصد مغز خود را روی گوش کردن متمرکز کنید. تمرین کنید و یاد بگیرید وقتی کسی حرف می زند، همچون اسفنج که آب را جذب می کند، تک تک کلمات او را جذب کنید. به واکنش بدن هنگام گوش سپردن به دیگران توجه کنید. نتیجه این تمرین، آرامش بیشتر، هیجانات منفی کمتر و خونسرد بودن است. سعی کنید به جای دنبال جواب گشتن و یافتن واژه هایی برای مخالف با طرف، به صدای او، نوع بیانش، جملاتش و حرف هایش توجه کنید.


5. برای صبر کردن هم تمرین کنید
این تمرین باید تمرین روزانه شما باشد. بسیاری از ما زمان صبر کردن را زمان تلف شده فرض می کنیم. اما این فرصتی برای فکر کردن، دیدن و اندیشیدن است. بار دیگر که در صف بانک، مطب دکتر، رستوران یا ... منتظر ماندید، سعی کنید به مسایل ارزشمند فکر کنید.

بدون قضاوت، به احساسات و واکنش های بدن خود توجه کنید. آیا مضطرب و عصبی هستید؟ هیجان زده هستید؟ خسته هستید؟ در کجای بدن خود این احساسات را درک می کنید؟ آیا درد در ناحیه قفسه سینه است یا در سر شما؟ یا می توانید توجه به مسایل خنثی را تمرین کنید. مثلا به تنفس خود فکر کنید.

6. تلفن پاسخ دادن نیز فکر و تمرین می خواهد
همیشه وقتی صدای تلفن یا موبایل را می شنویم، فورا پاسخ می دهیم. به جای این کار، تمرین کنید و پیش از پاسخ دادن به تلفن یک نفس عمیق بکشید. کمی صبر کنید و آن را بیرون بدهید. یک بار دیگر دم و بازدم عمیق داشته باشید. این کار فقط یکی دو ثانیه طول می کشد.

این تمرین های ساده و کوچک، باعث می شوند تادر طول روز به جای فکر کردن به مسایل ناراحت کننده که فقط اضطراب و استرس آدم ها را افزایش می دهند، به مسایلی فکر کنید که ذهنتان را درگیر می کند، اما به خوبی.


برچسب‌ها: افکار, روانشناسی, فکر


دوشنبه 1392/11/07
نوشته شده در  عمومی




برچسب‌ها: تصویر, دلنوشته, ناراحت, شاد


شنبه 1392/11/05
نوشته شده در  عمومی



نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه:

چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کاليفرنيا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مي نشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه
چقدر خوبه مثبت ديدن
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم


برچسب‌ها: داستان, نگاه منفی, نگاه مثبت


شنبه 1392/11/05
نوشته شده در  عمومی




برچسب‌ها: ائمه اطهار, امام زمان, حضرت حجت, تصویر, انتظار


جمعه 1392/11/04
نوشته شده در  عمومی




برچسب‌ها: مذاکره, ارزیابی, آمادگی, منافع


سه شنبه 1392/11/01
نوشته شده در  عمومی




مکث تحت فشار

بعضی از مذاکره کنندگان برای رسیدن به خواسته شان شما را تحت فشار قرار می دهند، تسلیم این فشارها نشوید. به کسی که برای رسیدن به نتیجه شما را تحت فشار گذاشته بگویید اگر به شما اجازه استفاده از دکمه مکث را ندهند اصلاً با او مذاکره نمی کنید. گاهی دکمه مکث تنها وسیله دفاعی شما در مقابل فشاری است که شما را وادار به تصمیم گیری براساس ضرب الاجل شخص دیگری می کند.

متاسفانه مذاکره کنندگان زن بیشتر در معرض این مشکل هستند. هنوز بسیاری از زنان به دلیل فشارهای وارده، پیش از کسب آمادگی وادار به تصمیم گیری می شوند. خیلی از مذاکره کننده های زن عادت کرده اند در لحظه به پرسشی که از آن ها می شود پاسخ دهند.

موقعیت های سخت

اگر در مورد چیزی که به آن وابستگی عاطفی دارید مذاکره می کنید، باید مطمئن باشید که بر دکمه مکث خود مسلط هستید. در هر قدم از مسیر از دکمه مکث استفاده کنید تا مسایل عاطفی پیش از وقت بر تصمیم گیری تان تاثیر نگذارند.

در موقعیت هایی که احساس شدید حکمفرما هستند، هیچ مهارتی به اندازه مکث اهمیت ندارد. گاهی مدیتیشن می تواند نقش یک دکمه مکث عالی را بازی کند، پاسخ ها نه از بطن جلسات پر استرس بلکه از دل سکوت بیرون می آیند.

مکث در فروش چیزی که دوست دارید

حتی برای فروش هر چیزی هم باید کمی فاصله احساسی را رعایت کنید، اگر می خواهید چیزی را به علت وابستگی خاصی که به آن دارید بفروشید، دکمه مکث را بفشارید، در مورد دلیل فروش آن با خود کاملا شفاف باشید.


برچسب‌ها: مذاکره, مکث, فشار


سه شنبه 1392/11/01
نوشته شده در  عمومی



روزی استادی در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:
«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
استاد از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
استاد با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
استاد نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار استاد عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
 « استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
استاد دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»


برچسب‌ها: داستان, حکمت, حیات


سه شنبه 1392/11/01
نوشته شده در  عمومی




کسی آرام می آید
نگاهش خیس عرفان است
قدمهایش پر از ایمان
دلش از جنس باران است
کسی فانوس بر دستش
بسان نور می آید
محمد ماه نورانی
ز راه دور می آید

برچسب‌ها: تصویر, ولادت حضرت محمد, تبریک


شنبه 1392/10/28
نوشته شده در  عمومی



در این تصویر به جز خط‌های عمودی سفید و مشکی، چه تصویری را مشاهده می‌کنید؟

برای مشاهده تصویر پنهان در این مطلب می‌توانید از مانیتور چند

قدم فاصله بگیرید حالا به ما بگویید در این تصویر چه مشاهده کردید؟

عکسی جدید از خطای دید (چهره مخفی این زن را ببینید)


برچسب‌ها: تصویر, خطای دید, چهره


شنبه 1392/10/28
نوشته شده در  مذهبی




.

شايد آنروز كه سهراب نوشت:

 تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت،

بايد اينطور نوشت: هر گلي هم باشد، چه شقايق چه گل پيچك و ياس

تا نيايد مهدي (عج) زندگي دشوار است...


برچسب‌ها: ائمه اطهار, امام زمان, حضرت حجت, تصویر, انتظار


جمعه 1392/10/27